|
خدایاهرکس به یادم هست به یادش باش اگرکنارم نیست کنارش باش اگرتنهاست پناهش باش واگرغم داردغمخوارش باش |
|
|
همیشه دير می فهميم ! وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد : زندگی خيلی طولانی نيست ...
+ تاریخ دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت
نویسنده پسر باران
|
کلاس اول : "باران آمد" تمام کودکی ام را هر وقت باران آمد ، جشن گرفتم هر وقت باران آمد ، زیر باران آرزو کردم هر وقت باران آمد آسمان را با شوق در آغوش گرفتم اما سالهاست که در سرنوشتم زمانی باران می آید که ابری نیست ، جایی از زمین خیس نمیشود ، و لحظه های بارانی دلتنگ ترین لحظه های عمر میشود... آسمان ابری نیست اما : "باران دلتنگی آمد"
+ تاریخ دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت
نویسنده پسر باران
|
سالها رفت و وهنوز، یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی، گاه با رهگذران خبر گمشده ای می جویی؟ راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریاست؟ نوری از روزنه فرداهاست؟ یا خدایی که از روز ازل ناپیداست، اما در دل ماست...
+ تاریخ دوشنبه 28 فروردین1391ساعت
نویسنده پسر باران
|
امشب دوباره دلم گرفته است. گویی ابرهای تیره غم, نوید بخش طوفانی بزرگ است که سیل آسا خواهد بارید و خانه خشتی دلم را ویران خواهد کرد. اما مرا ترسی از سیل در دل نیست زیرا خانه دل من جز ویرانه ای ماتم زده و تلی از خاکستر چیزی نیست. براستی که ویرانه را چه باک از ویرانی , مشتی خاکستر را چه باک از طوفان و چند تکه سنگ را چه باک از سیل ... هوای دلم ابری است , باران خواهد بارید , بارانی شدید و سرد بر پیکر نیمه جان دلم. ببار ای باران ... ببار که چتری بر روی دلم نخواهم گرفت ببار که شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن باشد ببار که خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است ببار که شاید اندکی غبار غم را از دل تیره ام بزدایی ببار و سیلی به پا کن و دل مسکین و گوشه نشین مرا با خود ببر ... ببار ای باران ... ببار که از بارش تو من شادم ببار که عطر تو را می طلبم ببار که شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی در دلم برپا شود ببار و دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش ببار که دلم دلتنگ اوست ببار که شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای او را بشنوم ببار ای باران . . .
+ تاریخ جمعه 18 فروردین1391ساعت
نویسنده پسر باران
|
به او گفتم باران که ببارد عادت خواهي کرد به گريستن در باران و اشک هاي تو باراني خواهد شد هم چون تمام باران ها ،
****
خنديد؛ او عادت را نمي فهميد...
+ تاریخ جمعه 11 فروردین1391ساعت
نویسنده پسر باران
|
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت حیرانیم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من دیده ی بارانیم را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی غربت پنهانیم را حس نکرد آن که با آغاز من مأنوس بود لحظه ی پایانیم را حس نکرد
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من، من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد
+ تاریخ یکشنبه 7 اسفند1390ساعت
نویسنده پسر باران
|
صدام کن این دم آخـــــر آخه فردا دیگه دیره از پایین این متن کمرنگ رو بخونید
+ تاریخ پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت
نویسنده پسر باران
|
بـــــه گوشــت میرســــــه روزی ....که بــعــد از تــــو چــــی شد حالــم.......
چـــه جـــوری گـــریـــه میـــکـــردم...کـــه از تو دســـت ور دارم.... نــشـــد گـــریــه کنـــم پــیــشــت....نخـــواســـتم بـــد شــه رفــتارم... نــمی خواســـتم بفــهمی تـــو.....که مـــن طاقـــت نمـــیارم..... دلــم واســه خــودم میــسـوخت...بــرای قـــلـــب درگـــیرم..... یـــه روز تــو خــنده هات گفتی ..تو مــی مونی و مــن مــــیرم...... سرم رو گرم میکردم....که از یادم بـــره ایــن غـــم...... ولــی بازم شــبا تا صبح...تورو تو خـــواب میدیدم.... نمیدونســتی اینارو......چرا بایـــد میــفهمیدی... من و دیدی ولی یکبار ازم چیزی نپرســیـــدی..........
+ تاریخ جمعه 14 بهمن1390ساعت
نویسنده پسر باران
|
كاش می شد ناودون بشم زیر بارون
چشات حالا اروم تو بخوام من لالایی می خونم تا نفس داره صدام من کنار تو میمونم
+ تاریخ جمعه 30 دی1390ساعت
نویسنده پسر باران
|
در زندگی زخم هایی هست که روح انسان را در انزوا مثل خوره می تراشد ... این دردها را نمی توان به کسی گفت ، و اگر بگویی باور نمی کنند و می گویند عجیب و استثنایی است .
+ تاریخ چهارشنبه 14 دی1390ساعت
نویسنده پسر باران
|
|
|